تبليغاتX
مکتوبات من


مکتوبات من

تا میتوانی فریاد کن.. وسعت آزادی مطیع اندیشه ی توست

سکوت بی امان جاده

فریادهای پرالتهاب امواج

و در نهایت , من

دخترک مشرق زمین

که آفتاب را به تن افکارم می مالم و شرقی ترین اندیشه ها را روان میسازم ....

و افسوس این روزها 

مشرق هم آسمانش ابریست....

..................................................................................................................

سلام 

خوب هستین؟؟

سال نو مبارک.... با تاخیر زیاد البته... امیدوارم سال خوبی داشته باشین....

چند مدتی وبلاگم راکد مونده بود..بدون هیچ دستخطی....چند مدتی ازش دور افتاده بودم...

چند مدتی وبلاگ نویسی تعطیل شده بود و قلمم خشک....

اما دوباره سعی میکنم بیام و بنویسم...بهتر از قبل ....امیدوارم....


نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 18:48 توسط پریا| |

 

این پست به یادمان مصدق و تلاش زیبایش برای سرفرازی ایران و ایرانیان است...

در مورد ملی شدن صنعت نفت جز افتخاری که نصیب ایران شد حرف دیگه نمیشه زد

چون ایرانی و ایرانی تبار جز به جز این تحول رو میدونن...

به امید سربلندی ایران عزیز و رهایی از ... .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:4 توسط پریا| |

همیشه 

تنها عاشق میشویم

بی آنکه خطی از حافظ بخوانیم

یا گوشه ای از رسم دنیا را ببینیم

همیشه

میان احساسات 

عاقلانه تصمیم میگیریم

و میرسیم به نقطه ی کور عاشقی

به نبودنش

به بودنهای بی فایده

به دلتنگی

به  همه دنیا

که انگار طلبکارست و عاشق بدهکار

و ما این وسط مجرمیم

به جرم شکستن گیلاسها

که لبریز بودند از مهربانی

از حافظ

.

.

راستی....

این روزها هنوز هم حافظ میخوانم.....

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 10:24 توسط پریا| |

افق هم حرفی برای گفتن نداشت

از آن روز که دخترک....

عاشق چشمان گرگ زمستان شد

و دلش را برای گرسنگی گرگ 

هر روز جرعه جرعه به کامش می کشید

دخترک عاشق شده بود

و بی خبر بود

از مرام دنیا

از سرمای سوزناک زمستان

که بهار را نمیفهمد...

از غروب دلگیر رفتنش

که نگاه یک دنیا در پی او بود...

دخترک نفهمید

که دل روزگار را در چشمان پرکینه گرگ فروخت

سوزاند همه کاغذهای خاطرات را

و رود جریان داشت...

زندگی...

حتی در تنگناهای نبودن....

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 12:5 توسط پریا| |


زندگی را خلاصه کنیم

در همه فرازهایش 

درهمه نشیب هایش

در همه اوازهای جغد شوم

درهمه وداعهای کودکی

در تقدیر یک انسان

که مدام به تکامل نمیرسد

هر چه می دود 

هیچ است و هیچ

گفتم انسان..!!

صفحه کاغذ خنده ای کرد و گریست

که کدامین انسان؟؟

او که می کشد و خم به ابرو نمی آورد؟؟

او که تنها رهگذر است ودستی برسر کودک درد نمیکشد؟؟

او که مدام در اندیشه ی تنها لبخند ارزوهایش است؟؟

او که می گوید.... آرزوی دیگری سیری چند؟؟؟

صفحه کاغذ مچاله شد از همه انسان نبودنها

از همه حیوان صفتی ها

از همه من گفتنها

از همه ما نبودنها

از همه نسیانها.....

از رهایی اخلاق نیک

از رهایی پندارنیک

از رهایی کردارنیک

از رهایی ها در دام اسارت

از همه خودفروشی ها

تن فروشی ها

.

.

.

راستی این روزها انسانیت سیری چند..؟؟



نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 21:58 توسط پریا| |


امروز 

میان دقایقی که سرکشانه عبور میکنند

همان دقایقی که با هم از عبورشان

از گذرهای زود هنگامشان خواندیم

به تاریخ آغازمان نگاهی انداختم

به حافظ همیشه همراهمان

به واژه هایت

به نام تو , میان صفحات کتابهایم

همان کتاب ها که ملتهبم میکردند

اما همه التهاب ها , انگار بی خبر بودند از تو

از حرفهای تو

که دخترک را 

من را

آسوده تر از آب های درگذر می کردند

می دانی...

یادم آمد

روزهایی که میان نبودنهایمان اثری از عطر شنیدنهایت 

از دستانت 

اثری از همان دولت که میخواندی به بالینت امده بود....نبود....

و تنهایی را خوب چشیدم

هرچند میان همهمه ی شهر قدم میزدم...

بگذریم..... به رسم عادتمان

به رسم خاطرات خوب

به رسم برگها که در پاییر

میان همان حیاط خانه ی کهن فرشی از بی رنگی ساخته بودند...

به رسم همان درویش بی نوا

که میان کوچه ها حافظ را میفروخت

بگذریم به  رسم دخترک زیر بازارچه 

من...

همان که این روزها از پس رنج نبودنها

دلش بر ورقها رقاصه گری میکند

شادی میکند

آخر از قلم زنی هایت شنیده است

که باز آمدی

از نبودنهایت باز آمدی

آمده ای  که بازهم حافظ را برایش معنا کنی....




نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:51 توسط پریا| |

 

حرفهایم را دیگر نمیخوانم

آنهم با صدای بلند

پژواک کوههای اینجا

صوتشان آسیب رسان شده

در هر پاسخ

ضربه میزنند بر هر چه دلست...!!

____________________________________________________

دستور اکید : هر چه زبان هست در کام کشید .... دنیا را بی سوادان تسخیر کرده اند...!!!




نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 20:46 توسط پریا| |

قلم را که میدوانم

سطر به سطر

اندیشه ام خشکی میکند

و میهراسد از سطرهای بعدی

که انگار قراراست بوی تعفن حصارهای شهر دامن گیرش شوند

و بکشانندش به سوی چاله های پر شده از خلاء هایشان

که فقط حرفند و حرف

یک تئوری محض

و اندیشه ام میان قدمهای شهر

پژمرده تر شد

آخر آبی از دستان باغبانان نمیچکد

هر چه هست سخن آب است

و آبی نیست

و دروغ است و ریا

و مددی نیست

آخر سطرهایم است

میخواهم آرام فریاد کنم

اندیشه ها پژمردند

باغبانان  دیرینمان کجا ماندند...!!!



نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:51 توسط پریا| |

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می‌شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می‌کند

خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند

گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند

گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟


........................................................................

سلام 

خوب هستین؟

اوضاع زندگی خوبه؟؟

خب خداروشکر....

من هم خوبم... اوضاع خوبه....

امروز بر خلاف معمول شعری از خودم آپ نکردم..... توی اینترنت مشغول وب گردی بودم که با این شعرمشیری عزیز برخورد کردم.... از محتوای شعرش خوشم اومد.....گفتم هم بابت زیبایی شعر جهتاستفاده شما و هم بابت تنوع پست امروزم رو این شعر زیبای مشیری عزیز  بزارم....شرح حالی هم از این روزهای خودم اینکه من هم تو این مدت مشغول خوندن کتابهای صادق هدایت هستم... بوف کورش رو شروع کردم و در نیمه های داستان هستم.... توصیه اکید میکنم اگه نخوندینش... حتما تهیه کنین این کتاب رو و بخونینش... و  داستان دیگه هم از صادق هدایت بهتون معرفی میکنم به اسم " داش آکل "که محتوای داستانی قشنگی داره.... فرصتی بود حتما بخونین.....

مراقب خودتون توی این سرمای زمستون باشین....


نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 21:42 توسط پریا| |


چه حراج بزرگیست

همه خریدارند انگار در شهر

همه به قیمت شرافت میخرند...

همه لذت میبرند...

همه... جز آنها...!!!

همان عروسکان که هیچ گاه خود عروسکی برای بازیهایشان نداشتند....

آلت بازیشان خاک زمینشان بود

اما...

این روزها

عروسکان خود آلتند

خود بازیچه دست شهوت شده اند

و کسی از چشمانشان نمیپرسد

آرزوهایت چند؟؟

...

و کسی بر دلشان بوسه نمیزند

...

چه غریبست دنیا با رهگذرانش

با رسم هایشان

با گله چرانی گرگهایشان

...

و بازهم پایان داستان

اما کاش این بار

هم نسلهای من

برخیزند

حتی گامی کوچک از آنها

و همین کافیست

که فریاد برآریم

که ما هستیم

که دنیایمان , همان سراچه ی عروسکان تنها بیش از این غریبگی نکند...!!!

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 18:42 توسط پریا| |

Design By : Night Melody